دخترم

مسیح که معرف حضور هست. داداش کوچیکه. 

دیروز می فرمان :«دومی ات هم همین‌طور گوگولی و پیشی باشه. پخمه و خنگ نباشه. »

گفتم:«یعنی دختر باشه؟»

گفت:«دخترم باشه خوبه. منظورم اینه که باهوش باشه بشه باهاش بازی کرد. زرنگ باشه مثل حنانه. باهاش بازی کنم.»


داداشم خیلی دوسش داره. خیلی بازی می کنن با هم.


منبع این نوشته : منبع
باشه ,بازی ,باهاش بازی

یه توضیح

یه توضیح بدم.

خانواده ی همسر اوایل فکر می کردن من بزرگ شده ی تهرانم پس بسیار خرج رو دست همسر میذارم. برا همین اوایل خیلی دخالت می کردن و نظر می دادن و خیلی اذیت شدم. 

همسر هم اوایل تعریف می کرد کاراشو. الان همسر تعریف نمیکنه و هماهنگی ها و مشورتا به جای اینکه با خانواده اش باشه، با من و بابا و مامانمه. چون هر وقت مشورت کرد باهامون، بد نشد براش. خود همسر هم به تزهای اقتصادی ام اعتقاد پیدا کرده. علاوه بر این همه فهمیدن من به موقع خرج می کنم و دخترشون خراج تره و پول حروم کن تر. 

الان روابط آروم و خوبه الحمدلله. ولی خاطره ی بد اول بسم ا... خیلی ناجوره. تا ابد می مونه و من دلم نمیخواد عروسمون دلچرکین بره خونه اش. اونی که برا خودم می پسندم براش پسندیدم.


منبع این نوشته : منبع
همسر ,خیلی

عروس

آدم اول عقدش خانواده ی همسر رو دوست داره. حداقل من دوست داشتم. ولی رفتارای بعدی که آزار دهنده میشن، کدورتها رو ایجاد می کنن. 

الان که داداشم تو تعمیر خونه است یاد این افتادم که چه قدر موقع تعمیر خونه، خانواده ی همسر زنگ زدن و گفتن: تعمیر نکنین. همین طور که هست برین بشینین. 

از سر این می گفتن که مثلا هزینه نکنین. پولش زیاد نشه. درحالیکه که خونه 17 سال ساخت بود و سالها بود رنگ نشده بود. کمد دیواری تو پذیرایی داشت که من خوشم نمیومد اونجا باشه. کمد رو بردیم تو اتاق. و چند تا اصلاح جزئی دیگه.

خونه واقعا کثیف بود و حتما رنگ کاری میخواست. می گفتن، نه نمیخواد. 

اینکه درک نمی کردن عروس باید تو خونه ی نوساز یا حداقل تر و تمیز جهیزیه ببره، خیلی ناراحتم می کرد. بدتر اینکه خواهرشوهر خودش می خواست اجاره کنه، عروس هم نبود فقط دنبال نوساز و بازسازی شده بود که تمیز باشه. این ناراحتی ام رو بیشتر می کرد. 

بابام گفت، من اثاث دخترمو اینجا نمی برم. تا اثاث نیست بازسازی کنیم. کل هزینه رنگ کاری و جابجایی کمد دیواری و ساختن یه کابینت و یه کمد کنار اتاق سه میلیون نشد. ولی جگر منو درآوردن که چرا بازسازی کردین و هزینه کردین. هیچ وقت رو در رو بهم نگفتن ولی روزی چندبار خانواده اش زنگ زدن و گوشزد کردن.

الان وقتی مستاجر بابا رفت، رفتم بالا رو دیدم، رو حرف داداشم که گفته بود کابینتها رو عوض کنیم و کف رو ساب بزنیم و چند مورد دیگه صحه گذاشتم و گفتم، این خونه بدون بازسازی به درد عروس نمیخوره. 


منبع این نوشته : منبع
خونه ,بازسازی ,عروس ,هزینه ,خانواده ,تعمیر

الله خیر حافظا

با بچه ی تب دار و ویروس گرفته، رمق نمی مونه برا آدم.

...

خانواده ی همسر یه باغ کوچولو دارن تو ییلاقات گیلان. باغ فندقه. کل فامیلشون دارن همچین باغی. سالهای قبل که ما بچه نداشتیم و بقیه داشتن، هر کی بچه می برد ییلاق، کل خانواده ی همسر میگفتن. فلانی بی ملاحظه است، اونجا سرده، بچه سرما میخوره. دقیقا هم هر کی بچه برد، بچه سرما خورد. یا بیمارستان بستری شد یا خیلی بدحال شد. 

من همون وقتا و تو بارداری هر وقت گفتن، گفتم من بچه زیر یکسال نمیبرم ییلاق. (واقعا هم سرده ما یه سری رفتیم، بخاری هیزمی روشن می کردیم، بخاری هیزمی دمای خیلی زیادی داره. خودمون جرات نمی کردیم بریم توالت و آب به تنمون بزنیم. با لباس بافتنی، زیر لحاف و بخاری یه نموره گرم می شدیم.)

من که می گفتم بچه نمیبرم ییلاق، تائید می کردن اون موقع، الان پای عمل رسیده، دو سه هفته است به همسر میگن، سه تایی بیاین بریم ییلاق، فندق بچینیم. اصلا یادشون نیست پشت این و اون می گفتن، فلانی بی ملاحظه است، بچه رو برده سرمای ییلاق.

من تا گفتن، گفتم به همسر که بقیه خلن و بی عقل که بچه میبرن سرما، ما عاقلیم ببریمش؟

گفت: راست میگی. بچه مریض میشه. نمیریم.

ولی می دونم هی حرف زدن که چه قدر رو بچه حساسه، چیزیش نمیشه، بزرگ شده دیگه. چرا نمیاردش و اینا.

هر مادری بچه ی خودشو بهتر می شناسه. من میدونم هم تو راه طولانی اونجا دیوانه میشه، هم سرما میخوره.

جمعه شب که تب کرد، و دکتر گفت، ویروس جدیده، گفتم، خدا دید من حریف اینا نمیشم، یه کاری کرد دم رفتن، بچه مریض شد. 

به همسر گفته بودم اگه خواستی خودت برو هم حال و هوات عوض میشه، هم کمک کن بچین فندقا رو. 

حالا که حال بچه جالب نیست، نه خودمون میریم نه همسر میتونه بره. 

هر اتفاقی خیریتی توش هست. 


منبع این نوشته : منبع
همسر ,بخاری ,گفتم ,سرما ,ییلاق، ,گفتن، ,بخاری هیزمی ,گفتن، گفتم ,سرما میخوره ,ملاحظه است،

به خیر گذشت

یکشنبه پاتختی داداشم بود. دیشب برگشتیم. چون فامیل دو طرف کاشان بودن اونجا گرفتیم.

خوب بود، فقط داداشم یه کم بدقلقی کرد.

لباس از یه کانال مامان خرید که عروس جان خیلی خوشش اومد. از رو عکس انتخاب کرد و وقتی آوردن هم خوشمون اومد.

عروس جان موهاش پرکلاغی بود، دودی صورتی زد که داداشم به آرزوش رسید. خیلی دوست داشت رنگ کنه خانمش، عروس جان هم زیربار نمیرفت. خودش گفت رنگ کنم عوض بشم. تاج نمی خواست من گفتم تاج عروسی من و آبجی ام رو ببر. ببین آرایشگر چی میگه.

آتلیه نمیخواست بره، یه آتلیه خوب وقت گرفتیم رفتن کلی عکس گرفتن. خوششون اومد. 

خدا رو شکر مجلس خوب برگزار شد. 

عروس جان هم خوشحال بود که موهاشو رنگ کرده و عکس گرفتن و مراسم گرفتن. با اینکه هیچ کدوم رو دوست نداشت و میگفت نه، مراسم و کارا رو گذاشتیم عهده ی خودش همون طور که دوست داره اجرا کنه. اینطوری به دلش چسبید. 

از رنگ کردن موهاش ترس داشت چون مادر و خواهرش بد رنگ می گیره موهاشون. ترسش ریخت. موهاش از موهای من و مامان زودتر رنگ گرفت. (من بار اول پنج ساعت موهام باز نمی کرد. آخرش بلوند شد قهوه ای!) 

اگه داداشم بدقلقی نمی کرد بی هیچ دلخوری تموم میشد. بابام از داداشم بابت یه سری رفتاراش ناراحت شد. امیدوارم مامان بتونه قضیه رو حل کنه.

دخترم هفته ی پیش تب 40 درجه اش رو رد کرد و امروز بردم واکسن زد. 

تو پاتختی هم دختر خوبی بود. جمعیت رو نگاه می کرد، ذوق می کرد. مامانم لباس عروس دوخته بود براش. البته یه مدلی گفتم بدوزه که بچه اذیت نشه. از لباس عروسهای بازاری خوشم نمیاد. بچه توشون اذیت میشه. زبرن و تور توری های زبرتر از اسکاچ دارن. تن دخترم حساسه سریع قرمز میشه. گرمایی هم هست جنس پلاستیک به دردش نمیخوره. تو لباس خریدن نخی و نرم باید بخرم. 




منبع این نوشته : منبع
داداشم ,عروس ,لباس ,دوست ,موهاش

این روزا

دخترم خوب شده فقط هرچی لپ درآورده بود، آب شد:(((

...

پاتختی به خیر و خوشی تموم بشه من خیالم راحت بشه.

...

همسر رفته ییلاق دیشب زنگ زده که آفتاب غروب کرد، اینجا اینقدر سرد شد نمیشه بیرون بمونیم. 

من میدونم سرده، میگن نه الان آفتاب داره گرمه. 

همسر دیروز صبح راه افتادن، سه بعد از ظهر رسیدن، اون وقت من می گفتم، راهش دوره، بچه تو ماشین اذیت میشه، می گفتن، دو ساعت راهه. 

خوبه من به این حرفا توجه نمیکنم کار خودمو می کنم. دو ساعت کجا و شش ساعت کجا.

...

دلم تنگ شده:((((


منبع این نوشته : منبع
ساعت

تب

دیشب ساعت دو با گریه ی دخترم بیدار شدم. بغلش کردم دیدم تنم سوخت. سریع درجه گذاشتم زیر بغلش، خیلی سریع رفت رو 39، همسرو صدا کردم و بچه رو گذاشتم تو سینک و آب ولرم کردم دست و پا و سرش رو شستم. 

همسر زنگ زد به مامان و رفتیم میلاد. دکتره گفت یه ویروسه جدید اومده. آستامینوفن و شربت حساسیت داد. 

آبریزش و خلط نداره. یه ویروس لعنتیه.

امروز باید واکسن میزدیم که ظاهرا عقب افتاد تا تب بیاد پایین. 


منبع این نوشته : منبع

دختر بابایی

از یکشنبه شب که دخترم همسر رو دیده بود، تازه حالشم بد بود و تب داشت، همسر رو ندیده بود. 

دیشب همسر اومد کاشان برا پاتختی داداشم، دخترم کلی ذوق کرد براش. چند شب بود که شبا بیقراری می کرد. من و مامان می گفتیم، دلتنگی باباشو می کنه. خلاصه دیشب کلی جیغ زد برا باباش  و کلی سر حال بود. 


منبع این نوشته : منبع
همسر

این روزا

یه مقدار تبش آروم شده. تا دیروز نزدیک آستامینوفن میشد، گریه می کرد و به شدت تب بالا می رفت، الان نه.

امیدوارم تا شب دیگه این نیمچه تب هم تموم بشه.

دیشب مادر همسر اومد دیدنش. امروز عصر قرار شد با همسر برن ییلاقشون. دلم نمیاد بگم نرو. همسر نمیخواد بره به خاطر دخترم ولی از طرفی باباش دست تنهاست برا چیدن فندقا. گناه داره. بگم نرو، نمیره. ولی هرچی فکر کردم دیدم مادر و پدر گناه دارن. کسی نیست کمک کنه، مقدار فندق هم اونقدر نیست که کارگر بگیرن اندازه اینه که خودشون و بچه ها یه مقدار داشته باشن. 

همسر و مامانش دیشب رفتن خونه مون خوابیدن. من موندم پیش مامان. شبا تب بالاتر میره و خیلی اذیت می کنه. میرفتم خونه ی خودمون نه من میخوابیدم( سه شبه نخوابیدم) نه اونا. فرستادمشون و خودم پیش مامان خوابیدم. تا ساعت شش و نیم نخوابیدم. مدام شیر می خورد. شش و نیم دیدم وول میزنه و از استرس خوابم نمیره، رفتم وسط پذیرایی. مامان خوابید پیشش. 

مامان همسر زود مریض میشه. پونزده سال هم از مامان بزرگتره. نمیتونم بچه بسپرم بهش، اون نخوابه، خودم بخوابم. 

...

همسر دیشب داشت می رفت، داشتم ظرف می شستم، اومد پشت سرم. یه دلتنگی تو نگاهش بود. میخواست بغلم کنه، مردد بود. گفتم، بغلم کن. دلم برات تنگ شد. 

همیشه موقع سر کار رفتن بغلم میکنه و بوسم می کنه عجله داره، دیشب نیم ساعت هم تو همون حال می موند باز عجله نداشت. مثل روزای بعد عقد که میخواستم دو روز نبینمش دیوانه می شدم، اون‌جوری شدم. 

بچه که میاد انگار فاصله ای که می ندازه، عشق تبش تند میشه.

...

اوضاع خونه ی مامان بحرانی زده است این روزا. یکشنبه پاتختی زنونه است. شبا تا دیر وقت داداشم و خانمش و مامان و بابا و همسر و دوست داداشم مشغول خرده کاریای خونه هستن. 

اگه خونه اجاره کرده بودیم اینقدر اذیت نمیشدیم. هر جا دست می زنیم خرابه. کارای خونه تقریبا تمومه. امروز بقیه ی جهیزیه ی عروس جان رو میارن. دیروز لباس عروس جان رو مامان خرید. 

یه قسمت از جهیزیه ی عروس جان وسط پذیرایی مامان پهن شده. کلید پریزها رو درآوردن، عروس جان دیشب تا سه اونا رو می شست. تو خونه ی مامان همه در حال بدو بدو هستن، منم بچه ام بهانه میگیره، بغلم راه میرم. 



منبع این نوشته : منبع
خونه ,همسر ,دیشب ,عروس ,بغلم

سوپ

حریره بادام رو دوست داشت، ولی دو روزه سوپ رو خوشش نمیاد بخوره.

دکتر تاکید کرد آبلیمو و شکر و ادویه نزنم، مزه ی اصلی مرغ و سیب زمینی و هویج رو بچشه.

نمیدونم بعد از یه هفته ده روز خوشش میاد یا نه.

دکتر گفت غذا عادتیه، به طعمش عادت می کنه. 


منبع این نوشته : منبع